گنج

شمارهٔ ۸۸

دل درو بند که دلدارت اوستره او رو که بره یارت اوست
کار اگر بهر دل دوست کنیبی گمان عاقبت کارت اوست
در نخستین قدم از ره او رایافت خواهی که طلب کارت اوست
هست سر بر تن چون گل بر شاخلیک در زیر قدم خارت اوست
دل یکی کن بدو عالم مفروشخویشتن را چو خریدارت اوست
تا بدان حضرت اعلی برسیچاره یی ساز که ناچارت اوست
با کسی درد دل خویش مگویکه دوای دل بیمارت اوست
تویی تست که تو با همه کسفخر ازو می کنی و عارت اوست
دور کن از رخ خود گرد خودیزآنکه بر آینه زنگارت اوست
عندلیب چمن عشق شدیخوش همی گوی که گلزارت اوست
سیف فرغانی بهر دل خویشعافیت خواه که بیمارت اوست