شمارهٔ ۸۶
یار من خسرو خوبان ولبش شیرینستخبرش نیست که فرهاد وی این مسکینست
نکنم رو ترش ار تیز شود کز لب اوسخن تلخ چو جان در دل من شیرینست
دید خورشید رخش وز سر انصاف بماهگفت من سایه او بودم وخورشید اینست
با رخ او که در او صورت خود نتوان دیدهرکه در آینه یی می نگرد خود بینست
پای در بستر راحت نکنم وز غم اوشب نخسبم که مرا درد سر از بالینست
خار مهرش چو برآورد سر از پای کسیرویش از خون جگر چون رخ گل رنگینست
دلستان تر نبود از شکن طره اوآن خم وتاب که در گیسوی حورالعینست
در ره عشق که از هر دوجهانست بروندنیی ای دوست زمن رفت وسخن دردینست
گر کسی ماه ندیدست که خندید آنستورکسی سرو ندیدست که رفتست اینست
سیف فرغانی تا ازتو سخن می گویدمرغ روح از سخنش طوطی شکر چینست