شمارهٔ ۷۷
دلرا چو کرد عشق تهی و فرو نشستای صبر باوقار تو برخیز کو نشست
بی بند عشق هیچ کس از جای برنخاستدر حلقه یی که آن بت زنجیر مو نشست
آنرا که زندگی دل از درد عشق اوستگر چه بمرد از طلب او،مگو نشست
بی روی دوست سعی نمودیم و بر نخاستاین بار غم که بر دل تنگم ازو نشست
آن کو بجست و جوی تو برخاست مر تراتا ناورد بدست نخواهد فرو نشست
مشتاق روی خوب تو در انتظار اوحالی اگر چه داشت بد اما نکو نشست
فردا بروح عشق تو ای جان چو آدمیبرخیزد آن سگی که برین خاک کو نشست
هم عاقبت چو بلبل شوریده شاد شدماهی بر وی دوست که سالی ببو نشست
آنکس که در طریق تو گم گشت همچو سیفاز گفت و گو خمش شدو از جست و جو نشست