گنج

شمارهٔ ۵۷۳

ای شده حسن ترا پیشه جهان آراییعادت طبع من از وصف تو شکرخایی
ماه را زرد شود روی چو در وی نگریروز را خیره شود چشم چو رخ بنمایی
یا بدان لب بده از وصل نصیب عشاقیا چنان کن که چنین روی بکس ننمایی
بوسه یی دادی و پس طیره شدی لب پیش آرتا همانجا نهمش باز اگر فرمایی
زانتظار شب وصل تو مرا روز گذشتمی ندانم که چرا منتظر فردایی
بس که در آرزوی وصل تو چشمم بگریستخواب را آب ببرد از حرم بینایی
ای دل خام طمع آب برین آتش زنچند بر خاک درش باد همی پیمایی
ذره گم شده یی در هوس خورشیدیقطره خشک لبی در طلب دریایی
من ازین در نروم زآنک گروهی عشاقروی معشوق بدیذند بثابت رایی
بلبل از باغ چو بیرون نرود گل بیندزاغ بر مزبله گردد چو بود هر جایی
سیف فرغانی تا کی بتمنا گویدبود آیا که خرامان ز درم باز آیی