شمارهٔ ۵۷
دلبر ما کهربا بر دست بستهیچ می دانی چرا بر دست بست
دل بنرخ که ستاند بعد ازیندل ربا چون کهربا بر دست بست
بندم اندر ششدر غم سخت کردمهره یی کآن جان فزا بر دست بست
آن نه مهره دانه دام دلستکان صنم از بهر ما بر دست بست
مرغ دل را همچو باز نو گرفتریسمان آورد و پا بر دست بست
قصه دریا و در شد پایمالچون گهر کان صفا بر دست بست
حسن روی آرای بر پشت زمیناینچنین زیور کرا بر دست بست
گوییا هرگز چنین پیرایه ییشاخ را از گل صبا بر دست بست
هست این مهره بر آن ساعد چنانکآب جردی از هوا بر دست بست