شمارهٔ ۵۶۶
زاندیشه تو که هست جان در ویدل چون قفس است و طوطیان در وی
در نعت تواند طوطیان یک یکهمچو لب تو شکر فشان در وی
هر دل که غم تو اندرو نبودمرده شمرش که نیست جان در وی
از هر دو جهان نشان نمی گیردآن دل که تست یک نشان در وی
هرنکته زعلم این چنین عاشقدر تست هزار بحروکان در وی
عرشیست علیه استوی الرحمننی چون فلکست واختران در وی
من ازسخن تو لب بهم گیرمچون کار نمی کند زبان در وی
در ذکر معانی تو می بایدلفظی زگهر هزار کان در وی
آنجا که مقام عاشقان تستنازل چو زمین شد آسمان در وی
در بحر غمت که بی کنارست آنماییم فتاده تا میان در وی
مارا وترا ازین جهان ای جانهرچند که کردم امتحان در وی
جانیست زحزن عالمی با اوروییست زحسن یک جهای در وی
گر جان منست دلپذیرم نیستهرچیز(که) ازتو نیست آن در وی
در وصف تو شعر سیف فرغانیدریست کشیده ریسمان در وی