شمارهٔ ۵۶۴
دی بامداد آن صنم آفتابرویبر من گذشت همچو مه اندر میان کوی
خورشید در کشیده رخ از شرم طلعتشزآن سان که سایه درکشد از آفتاب روی
گفتم مگر که نیّت حمام کردهای؟گفتا برو تو نیز بیا، با کسی مگوی
چون ساعتی برآمد رفتم درآمدممن در درون و خلق ز بیرون به گفتگوی
دیدم به ناز تکیه زده بر کنار حوضهمچون گلی که نوشکفد بر کران جوی
میکرد آب را تن و اندام او خجلمیزد شراب را لب او سنگ بر سبوی
حمّام را که هیچ نه رنگ و نه بوی بوداز روی و موی او شده گلرنگ و مشکبوی
گیسوی مشکبار گشاده ز هم چنانکموی میانش گم شده اندر میان موی
میدان عیش خالی و من برده بهر لعبچوگان دست سوی زنخدان همچو گوی
من لابه کردم آن دم و او ناز چون نبودبیم رقیب و دهشت لالای تنگخوی
او دید کآب دیده من گرم میرودمشتی گلم بداد که دست از دلت بشوی
پس گفت سیف واله و حیران چه ماندهایفرصت چو یافتی سخن خویشتن بگوی
در بند وصل باش چو ناجسته یافتیاین دولتی که یافت نگردد به جستجوی