شمارهٔ ۵۴۹
ماه سعادتم را باشد شب تمامیبا تو گرم ببیند دشمن بدوستکامی
هر آفتاب زردم ز آن روی شاد گردانکین روزه دار غم را تو چون نماز شامی
از چنگ باز عشقت چون کبک کوه گیردطاوست ار ببیند وقتی که می خرامی
محروم کرد ایام از خدمت تو ماراهجران زشاخ برکند آن میوه رابخامی
خال ترا چو دیدم بازلف تو بگفتمچون صید درنیفتد کین دانه راتو دامی
دل شد زخمر عشقت رسوا بنیم جرعهننهفت حال خود را مست از رقیق جامی
با عشق تو دل من از دشمنست ایمنهرچ آن حلال باشد نستاندش حرامی
از وصف حسن آن مه گر عاقلی حذر کنکاینجا ز ذکر لیلی مجنون شود نظامی
با عاشقان عارف ازجام لاابالیخوردم شراب و رستم از ننگ نیکنامی
ترک ادب کن ای دل زیرا که دست ندهداز خواندن مصادر این پایگاه سامی
جز مدح دوست ای سیف از تو چه خدمت آیددر حضرتی که آنجا سلطان کند غلامی