گنج

شمارهٔ ۵۳۹

هم دلبر من با من دلدار شود روزیهم گلشن بخت من بی خار شود روزی
اندر ره او نبود جان کندن من ضایعآنکس که دلم بستد دلدار شود روزی
خود را بامید آن دلشاد همی دارمکآنکس که غمش خوردم غمخوار شود روزی
باشد که شبی ما را شکری بود از وصلشور نی گله از هجرش ناچار شود روزی
بنمود مرا عشقش آسان و ندانستمکین کار بدین غایت دشوار شود روزی
همچون نفس عیسی در مرده دمد روحیآنکس که ز عشق او بیمار شود روزی
از سکه مهر او مهر ار چو درم گیریاز نقد تو هریک جو دینار شود روزی
دزدیده دل خود را بر خنجر اوزن سیفکآن مرغ که نکشندش مردار شود روزی
بی ماه رخش بختم شبهاست که می خسبددولت بود ار ناگه بیدار شود روزی
آن غم که همی آمد از هر طرفی ده دهگر کم نکند یک یک بسیار شود روزی
با محنت عشق تو امید همی دارمکین دولت سرمستم هشیار شود روزی