شمارهٔ ۵۲۸
ای که از سیم خام تن داریقامتی همچو نارون داری
در قبایی کسی نمی داندکه تو در پیرهن چه تن داری
تا نگفتی سخن ندانستمکه تو شیرین زبان دهن داری
تو بدان دام زلف و دانه خالصد گرفتار همچو من داری
تو چنین چشم و ابروی فتانبهر آشوب مرد و زن داری
زیر هر غمزه یی نمی دانمکه چه ترکان تیغ زن داری
در همه شهر دل نماند درستتا چنان زلف پر شکن داری
زنده در خرقههای درویشانچه شهیدان بی کفن داری
در فراق تو سیف فرغانیمی کند صبر و خویشتن داری