گنج

شمارهٔ ۵۲۴

ای زآفتاب رویت مه برده شرمساریپیداست بر رخ تو آثار بختیاری
اندر بیان نگنجد واندر زبان نیایداز عشق آنچه دارم و از حسن آنچه داری
ای نوش داروی جان اندر لبت نهفتهبامر همی چنینم چون خسته می گذاری
افغان و زاری من از حد گذشت بی توگرچه بکرد بلبل بی گل فغان و زاری
امیدوار وصلم از خود مبر امیدمصعبست نا امیدی بعداز امیدواری
چون خاک اگر عزیزی بنشست بر در توهر جا که رفت از آن پس چون زر ندید خواری
من با چنین ارادت در تو رسم بشرطیکز بنده سعی باشد وز همت تو یاری
شیرین از آنی ای جان کز تلخی غم خودفرهادوار هر دم سوزی ز من بر آری
ای خوبتر ز لیلی هرگز مده چو مجنوندیوانه دلم را زین بند رستگاری
گل را نمی توانم کردن بدوست نسبتای گل بپیش جانان در پیش گل چو خاری
هر جا که سیف باشد بستان اوست رویشچونست حال بوستان ای باد نوبهاری