شمارهٔ ۵۲۲
بکرشمه اگر از عاشق خود جان ببریتو براهل دل ای دوست زجان دوستری
بود معشوقه پرویز چو شکر شیرینای تو شیرین تر ازو خسرو بی داد گری
پای آن مسکین چون دست سلاطین بوسیدکه تو باری ز سر زلف بدو درنگری
چون نبخشید بآتش اثری زآب حیاتخاک راهی که تو چون باد برو می گذری
در هوای مه روی تو بشب هرکه بخفتروز وصل تو بیابد بدعای سحری
دیده عقل چو اعمی رخ خوب تو ندیدور برافروخت چراغی ز علوم نظری
آدمی وار اگر انس نگیری چکنمتابدست آرمت ای دوست بافسون چو پری
بنده از عشق تو گه عاقل وگه دیوانهخاک از باد گهی ساکن وگاهی سفری
روح مرده است اگر دل نبود زنده بعشقمرد کورست چو در چشم بود بی بصری
بلبل مهر تو در باغ دلم دستان زدچه کند بنده که چون گل نکند جامه دری
چون توانم رخ تو دید چومن بی دولت(بخت آیینه ندارم که در او می نگری)
سیف فرغانی چندانکه خبر گویی ازوتا ترا از تو خبر هست ازو بی خبری
تا ننوشی (چو) عسل تلخی اندوهش رادهنی از سخنت خوش نشود گر شکری