شمارهٔ ۵۱۳
ای سازگار با همه با من نساختیبا دوستدار خویش چو دشمن نساختی
تو همچو جان لطیفی و من همچو تن کثیفای جان ترا چه بود که با تن نساختی
ای از زبان چرب سخن گفته همچو آببا آب شعر بنده چو روغن نساختی
بیتی نگفتم از پی سوز وصال توکآن را به هجر نوحه و شیون نساختی
عاشق بسی بکشتی و خونش نهان بماندخوشه بسی درودی و خرمن نساختی
هرگز نتافتی چو مه اندر شب کسیکش همچو روز از آن رخ روشن نساختی
ای معدن گهر نگذشتی به هیچ جایتا خاک آن چو گوهر معدن نساختی
در هیچ بقعه ای نشدی کآن مقام رامیمون بسان وادی ایمن نساختی
این گردن و سر از پی تیغ تو داشت سیفلیکن چو تیغ با سر و گردن نساختی