شمارهٔ ۵۰۱
ای دل تنگ مرا از غم تو جان تازهکفر در عهد رخت می کند ایمان تازه
ای نسیم سحری کرده زخاک کویتغنچه را مشک بر اطراف گریبان تازه
هیچ صبحی ندمد تا نبرد باد صباغالیه از سر آن زلف پریشان تازه
فتنه را با شکن زلف تو پیوند قویحسن را با رخ نیکوی تو پیمان تازه
خون دل بر رخ زردم چو ببینی گرددرنگ بر روی تو چون سبزه بباران تازه
شوق تو در دلم از وصل تو افزونی یافتچه طبیبی که کنی درد بدرمان تازه
بر سر کوی تو سودای تو ما را هردمگشته بر بوی تو چون صرع پری خوان تازه
روی سرخ تو مرا خون جگر بر رخ زردکرده هر روز ازین دیده گریان تازه
گویی آن روز کجاشد که چو طوطی هردمقند می خورم از آن پسته خندان تازه
هست امیدم (که) دگر باره بیمن خاتمباز در ملک شود حکم سلیمان تازه
سیف فرغانی هر روز بسحر اشعارمی کند وسوسه اندر دل یاران تازه