گنج

شمارهٔ ۴۸۸

ای در لب لعل تو شکر تعبیه کردهخوشتر ز شکر چیز دگر تعبیه کرده
گه خنده شیرین تو گاهی سخن تودر پسته تنگ تو شکر تعبیه کرده
با جوهر عشق تو دل سوخته منخاکیست در اجزاش گهر تعبیه کرده
بر چهره زردم ز غمت اشک روانمآبیست درو خون جگر تعبیه کرده
با شعر چو سیماب روان گوهر نفسممسیست درو مهر تو زر تعبیه کرده
نادیده رخ خوب تو در وصف تو ما رادر ضمن معانیست صور تعبیه کرده
ای عین خود از چشم نهان کرده و خود رادر باطن اعیان باثر تعبیه کرده
رویت که نخستین اثرش صبح وجودستیک لمعه خود در مه و خور تعبیه کرده
آن سرمه که عشاق بدان روی تو بینندسودای تو در عین بصر تعبیه کرده