شمارهٔ ۴۸۰
ای زروی خوب تو پشت زمین آراستهاز رخ تو ملک چون دنیا بدین آراسته
تو چنان آرایشی دادی زمین را کآسمانازمه و خورشید خود نبود چنین آراسته
ای شده کوی تو از دیدار تو جنت صفتچون تو در فردوس نبود حور عین آراسته
آیینه برگیر و یکدم در رخ خود کن نظرراست چون بستان بگل خود را ببین آراسته
از در دندان تو در خنده گوهر فشانلعل تو دایم چو خاتم از نگین آراسته
گر بیاد روی خوبت نحل گل خوردی شدیبرمثال موم رنگین انگبین آرا سته
ور شبی برخاک درگاهت چومن خسبد بصدقسگ شود همچون پلنگ از پوستین آراسته
پشت لشکرهای عشق ازروی جان بازان تستچون بمردان دلاور صف کین آراسته
زیب تو از جامه نبود چون علم از نقش خودکی بود دست کلیم ازآستین آراسته
تین وزیتون گرچه مذکورست در قرآن ولیکباغ قرآن نبود از زیتون وتین آراسته
آفتاب عالم حسنی وچون رخسار ماهاختران را چهره زآن رو وجبین آراسته
زآن رخ نیکو که باشد نور او بت خانه سوزروم گردد همچو بت رویان چین آراسته
زینت رویت شود افزون از آب شعر اگرخوان سلطان گردد از نان جوین آراسته
مشک بویان چمن را چون رخت ای گلستانرو کجا باشد بخال عنبرین آراسته
سیف فرغانی ترا بلبل، تویی بستان اوگل کن ای بستان وبا بلبل نشین آراسته