گنج

شمارهٔ ۴۷۱

ای صبا قصه عشاق بر یار بگوخبری از من دل داده بدلدار بگو
از رسانیدن پیغام رهی عار مداربگلستان چو درآیی سخن خار بگو
چون بحضرت رسی امسال بدان راحت جانآنچه از رنج رسیدست بمن پار بگو
ور بقانون ادب بر در او ره یابیبا شفایک دو سخن از من بیمار بگو
خبر آدم سرگشته برضوان برسانقصه بلبل شوریده بگلزار بگو
چون بدان خسرو شیرین ملاحت برسیبیتکی چندش ازین مخزن اسرار بگو
غزلی کز من گوینده سماعت باشدباصولی که درآن طبع کند کار بگو
ور بپرسد که برویم نگرانی داردشعف بنده بدان طلعت و دیدار بگو
خادمانی که درآن پرده عزت باشنددر اگر بر تو ببندند ز دیوار بگو
ور بدانی که دوم بار نیابی فرصتوقت اگر دست دهد جمله بیکبار بگو
کای ازو روی نهان کرده چو اصحاب الکهفاو سگ تست مرانش زدر غار بگو
سیف فرغانی بی روی تو تا کی گویدای صبا قصه عشاق بر یار بگو