شمارهٔ ۴۷۰
دلا با عشق کن پیمان و می روقدم در نه درین میدان و می رو
درین کو خفتگان ره نوردنددرآ در زمزه ایشان و می رو
دل اندر بند جان جانان نیابیزجان برگیر دل ای جان و می رو
ترا آن دوست می خواند بر خودتو نیز آن دوست را می خوان و می رو
بدل هشیار باش و اندرین راهمکن اندیشه چون مستان و می رو
چو در راه آمدی از هستی خودسری در هر قدم می مان و می رو
اگر چه نفس تو اسبیست سرکشدرین ره چون خرش می ران و می رو
برو گر دست یابی برنشینشولی پایی همی جنبان و می رو
وگر در ره بزادت حاجت افتداز آب روی خود کن نان ومی رو
بره تنها رود ره گم کند مرددرآ در خیل درویشان و می رو
تو همچون قطره ای، خاکت خوهد خوردمبر از صحبت یاران و می رو
اگر در ره بجیحونی رسیدیدرو پیوند چون باران و می رو
چو جیحونت به دریایی رسانیدقدم بر آب نه آسان و می رو
از آن پس گر خوهی چون ابر دربارهمی کش بر هوا دامان و می رو
بفر سایه خود همچو خورشیدگهر می پرور اندر کان و می رو
هم از خود می شنو علمی که می گفتخضر با موسی عمران و می رو
مدان این راه (را) پایان و می پویمجوی این درد را درمان و می رو
جهان ای سیف فرغانی خرابستمنه رخت اندرین ویران و می رو