گنج

شمارهٔ ۴۶۲

اَیا گرفته مه و آفتاب نور از توبه مرگ حالم نزدیک گشت دور از تو
ز دیده و دل من ای همه به تو نگرانمپوش رو که دل و دیده راست نور از تو
بهشت بی تو مرا دوزخیست، از برمنمرو که خانه بهشتیست پر ز حور ازتو
چو می روی همه در ماتمند عشاقتبیا که ماتم عشاق هست سور ازتو
زفرقت تو ندانم که حال من چه شودنه مایلی تو بمن نی منم صبور ازتو
اگرچه در طلب از ما فتورها باشدتو منعمی نبود در عطا فتور ازتو
زحزن گر طرف دیگری بود هرگزچه غمخورد چو دلی را بود سرور ازتو
بنفس مرده عشق تواند زنده دلانبجان حیات پذیرند در قبور ازتو
بلطف خود مددش کن که سیف قرغانیهمی خوهد مدد اندر همه امور ازتو