گنج

شمارهٔ ۴۶۱

عاشقم بر تو و بر صورت جان پرور تومن ازین معنی کردم دل و جان در سر تو
همچو بازان نخورم گوشت ز دست شاهاناستخوان می طلبم همچو سگان از در تو
ای علم کرده ز خورشید سپاه حسنتمه استاره حشم یک نفر از لشکر تو
دل اشکسته که چون پسته گشادست دهانقوت جان می طلبد از لب چون شکر تو
تا بمعنی نظرم بر خط و رویت افتادعاشقم بر قلم قدرت صورت گر تو
گردنم کز پی پای تو کشد بار سریطوق دارد ببقای ابد از خنجر تو
پرده بردار که از پشت زمین هر ذرهآفتابی شود از روی ضیاگستر تو
بر ز آغوش و بر تو بخورم گر یکشببخت بیدار بخواباندم اندر بر تو
ترک خرگاه جهانی و برآرد شب و روزمه و خورشید سر از خیمه چون چادر تو
حسن کو جلوه خود میکند اندر مه و خورهر نفس صورت او جان خوهد از پیکر تو
گر بدانم که دلت را بسماعست نشاطاز رگ جان کنم ابریشم خنیاگر تو
سیف فرغانی پندار که شعر تو زرستگر ببازار رود هیچ نیارد زر تو