گنج

شمارهٔ ۴۴۷

همه جان و دلست دلبر منگرچه نگذاشت جان و دل بر من
دل ز روزن چو گرد بیرون شدکو چو باد اندر آمد از در من
مرغ شوقش مرا چو دانه بخوردباز مهرش همی کند پر من
ز ابروی چون کمان خدنگ مژهراست چون کرد در برابر من
علم صبر بر زمین انداختدل که او بود قلب لشکر من
ای غمت خاک کوی را هر شبآب داده ز دیده تر من
خامی من نگر که در هوستدیگ سوداست کاسه سر من
من خطیب ثنای حسن توامنه فلک پایهای منبر من
همچو آتش هرآنچه دید بسوختعود غم در دل چو مجمر من
مصر جامع منم غمان ترااشک و شعرست نیل و شکر من
تا من از مجلس تو دور شدمپر شد از خون دیده ساغر من
گوییا چون بریشم چنگستهر رگی بهر ناله در بر من
گر کسی از تو حال من پرسدتو بگو ای بغمزه دلبر من
بی نواییست بهر آوازیهمچو پرده ملازم در من
از همه خلق سیف فرغانیستبارادت غلام و چاکر من