شمارهٔ ۴۴۳
بپوش آن رخ و دلربایی مکندگر با کسی آشنایی مکن
بچشم سیه خون مردم مریزبروی چو مه دلربایی مکن
ز من پند بنیوش و دیگر چو شمعبهر مجلسی روشنایی مکن
مرو از بر ما و گر می رویدگر عزم رفتن چو آیی مکن
به امثال من بعد ازین التفاتبسگ روی نان می نمایی مکن
سخن آتشی می فروزی، مگوینظر فتنه یی می فزایی، مکن
مرا غمزه تو بصد رمز گفتتو نیز ای فلان، بی وفایی مکن
بچشمی که کردی بما یک نظربدیگر کس ار آن نمایی، مکن
چو شمع فلک نور از آن روی تافتتو روشن دلی تیره رایی مکن
گر او را خوهی ترک عالم بگویتو سلطان وقتی گدایی مکن
محبت وفاقست مر دوست راخلافی بطبع مرایی مکن
چو معشوق رندست و می می خورداگر عاشقی پارسایی مکن