گنج

شمارهٔ ۴۴۲

مرد محنت نیستی با عشق دمسازی مکنچون نداری پای این ره رو بسربازی مکن
همچو چنگت گر بود پا درکنار دلبرانبالب نامحرمان چون نای دمسازی مکن
تا بمانی زنده همچون آب پا برجا مباشتانگردی کشته چون آتش سرافرازی مکن
ای خلاف عقل کرده هر نفس ازبهر نفسکافر اندر پهلوی تو حمله بر غازی مکن
حال تو شیشه است وسنگست آرزوها بر رهتهان وهان تا شیشه بر سنگی نیندازی مکن
گر همی خواهی که اندر ملک باشی دوستکامدرولایت داشتن با دشمن انبازی مکن
گر زمعنی عنبری باشد ترا درجیب حالخویشتن راهر نفس چون مشک غمازی مکن
این بطرز شعر عطار آمد ای جان آنکه گفت«عشق تیغ تیز شد بااو بسر بازی مکن »
اوچو بلبل تو چو زاغی سیف فرغانی بروشرم دار ای زاغ با بلبل هم آوازی مکن