شمارهٔ ۴۳۰
ما فتنه بر توایم و تویی فتنه بر سخندانسته ای که هست ز طوطی هنر سخن
ما را همی دهد ز میانت کمر نشانما را همی کند ز دهانت خبر سخن
در مصر خوبی تو نگردد شکر فراختا از دهان تنگ تو ناید بدر سخن
جز وصف و ذکر تو نکنم زآنکه خوشترستوصفت ز هر حکایت و ذکرت ز هر سخن
نشنیده ام که غیر تو از نوع آدمیکس را بود ز پسته دهان وز شکر سخن
گر شکری از آن لب شیرین طلب کنمشاید که رو ترش نکنی زین قدر سخن
همچون لب تو رشک نبات و شکر شودگر بر دهان تنگ تو یابد گذر سخن
روی ترا بدیدم و بسیار گوشدمبلبل چو دید گل نکند مختصر سخن
ای دل حدیث وصل زبان برگشا بگوتا چندت اوفتد گره شرم در سخن
چون بوسه خواستم ز دهان تو عقل گفتسنجیده گوی با لب او همچو زر سخن
از بهر بوسه یی چه بخیلی کنی بدهتا با لب توام بنماند دگر سخن
از لب شکر فشاندی و معلوم شد که هیچطوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
ای سیف رو سخن شو ازیرا که هیچ چیزدستی نیافت بر لب لعلش مگر سخن