گنج

شمارهٔ ۴۲۸

هرگز گلی اندر جهان بی خار نتوان یافتندلبر بسی بینی ولی دلدار نتوان یافتن
گرخلق را یاری دهی یارت بسی باشد ولیکاز خلق اگر یاری خوهی کس یار نتوان یافتن
گر بهر خاک کوی خود یار ازتو جان خواهد بدهکآن نقد را زین تیزتر بازار نتوان یافتن
شکرانه ده جان گر ترا گوید سگ کوی منیوین لطف ازو باری بود هر بار نتوان یافتن
بی عشق دیدن روی او کس را میسر کی شودچون اهل جنت نیستی دیدار نتوان یافتن
ور چند جان دادی بدو کم کن طمع در وصل اوکآن نیم جو را در عوض دینار نتوان یافتن
ای بر نکویان پادشه چون من ترا یک نیک خوهچون سیم و زر در خاک ره بسیار نتوان یافتن
ازبهر عشقت در زمان لایق ندیدم هیچ جانبهر چنین در در جهان دیوار نتوان یافتن
در وصف رویت بلبل است آن گل که گفتی در چمنزیباتر از رخسار من رخسار نتوان یافتن
آن را که از خمر غمت تلخی بکام دل رسدشیرین تر از گفتار او در گفتار نتوان یافتن
عاشق بعالم ننگرد در خویشتن هم ننگرداندر ردای عیسوی زنار نتوان یافتن
در خوابگاه وصل تو عاشق نخسبد هیچ شبگر چون خروسش هر سحر بیدار نتوان یافتن
تا سیف فرغانی نظر کرد اندر آن شیرین پسرشد مست عشق و دیگرش هشیار نتوان یافتن