گنج

شمارهٔ ۴۲۶

ای شاه حسنت را مدد از کبریای خویشتنعاشق نباشد همچو تو کس بر لقای خویشتن
مه پیش خورشید رخت از حسن لافی می زندبرخیز و این سرگشته را بنشان بجای خویشتن
گل را ز شرم روی تو باران عرق شد بر جبینتا خار خجلت چون کشد مسکین ز پای خویشتن
ای از جبینت لمعه یی بر روی مر خورشید راهر شب رخ مه را دهی نور از قفای خویشتن
اندر مصاف عشق او تو نفس را بشکن علمبر فرق اکوان نصب کن زآن پس لوای خویشتن
ای خوب رویانت حشم ایشان نه چون تو محتشماز سفره ایشان ببر نان گدای خویشتن
ای دل ربوده از برم گر نیز گویی جان بدهعاشق ندارد جان دریغ از دلربای خویشتن
وی ماه خوبان تابکی چون ذره سر گردان کندخورشید رویت خلق را اندر هوای خویشتن
بیمار عشق تو شدیم ای جان طبیب ما توییما دردمندان عاجزیم اندر دوای خویشتن
چون مردگان آگه نینداز زندگی جان و دلآنها که در نان یافتند آب بقای خویشتن
تا شد چراغ خور روان اندر زجاج آسمانبی عشق کس نوری ندید از شمع رای خویشتن
آنرا که بر دیوار در، بر بام نبود روزنیهرگز نبیند آفتاب اندر سرای خویشتن
آنکو بمالد روی خود چون باد بر خاک درتروشن نگشت و تیره کرد آب صفای خویشتن
چشم تو بیمارست رو از خون ما داروش کنزیرا طبیبان عاجزند اندر دوای خویشتن
دنیا و عقبی دادم و وصلت مرا حاصل نشدهم تو بتو داناتری خودکن بهای خویشتن
با عاشقان شو همنشین خود را مبین آنگه ببینمرآسمان را چون زمین سر زیر پای خویشتن