گنج

شمارهٔ ۴۱۶

ای از خمار چشم تو آشوب در جهانوی لعل مدح گفته لبت را بصد زبان
ای نو شده بعهد تو آیین دلبریوی برشکسته حسن تو بازار دلبران
از دل نهم نشانه واز جان کنم سپرچون تیر غمزه را تو زابرو کنی کمان
درسایه دو زلف تو پیدا نمی شودبرآفتاب روی تو یک ذره آن دهان
جانست بوسه تو ومردم در انتظارتا کی بود که با تو رسد کار من بجان
اندر محیط عشق تو ای مرکز جمالکآن هست همچو دایره وهم بی کران
باید بسان نقطه سر خود گذاشتنپرگاروار اگر ننهی پای در میان
ما را ازآن برون درت جای کرده اندتا روز و شب چو پرده ببوسیم آستان
آنها که در عشق تو در دل نهفته اندهمچون صدف شدند زغم جمله استخوان
بر هفت چرخ پای نهادند ویافتندزآن سوی شش جهت سر کوی ترا نشان
آب حیات راست چو آتش بسنگ درگویی که مضمرست درآن لعل درفشان
در عالمی که وهم اشارت بدان کندنی دوست راست منزل ونی روح را مکان
ای بر بساط نظم شهی گشته همچو سیفمعنی چو رخ نمود تو اسب سخن بران