شمارهٔ ۴۱۰
غنچه چون کرد تبسم سوی صحرا نرویمگل بخندی زمانی بتماشا نرویم
مادرین کوی مقیمیم چو اصحاب الکهفگر کسی سنگ زند همچو سگ از جا نرویم
کوی معشوق و در دوست بهست از همه جایما هم اینجا بنشینیم و بصحرا نرویم
ور بنانی نرسیم از در او بر در اوچون سگ از فاقه بمیریم و بدرها نرویم
با دل پر خون چون غنچه بهم آمده ایمما ببادی چو گل ای دوست ز هم وانرویم
گر ببستان شدن از ما نپسندی ز آن رویپرده برگیر و گلستان بنما تا نرویم
بطرب دست بزن بر سر ما پای بکوبکز سر کوی تو گر سر برود ما نرویم
سیف فرغانی با دوست بگو جور مکنکه بدین مروحه ما از سر حلوا نرویم
وعده دادی به شب وصل (خودو) می ترسیمکه فراموش کنی گر بتقاضا نرویم