گنج

شمارهٔ ۳۹۳

عشق تو زیر و زبر دارد دلموز جهان آشفته تر دارد دلم
پیش ازین شوریده دل بودم ولیکاین زمان شوری دگر دارد دلم
لاف عشقت می زند با هرکسیزین سخن جان در خطر دارد دلم
دست در زلف تو زد دیوانه وارمن نمی دانم چه سر دارد دلم
عشق چون پا در میان دل نهاددست با غم در کمر دارد دلم
در حصار سینه تنگیها کشیدزآن ز تن عزم سفر دارد دلم
تا مدد از روی تو نبود کجابار غم از سینه بر دارد دلم
کمتر از خاکم اگر جز خون خویشهیچ آبی بر جگر دارد دلم
دور کن از من قضای هجر خوداز تو اومید این قدر دارذ دلم
نزد من کز سیم و زر بی بهره امورچه گنجی پرگهر دارذ دلم
ملک دنیا استخوانی بیش نیستکش چو سگ بیرون در دارد دلم
سیف فرغانی چو غم از بهر اوستغم ز شادی دوستر دارد دلم