شمارهٔ ۳۸۵
ای برده آب روی من ازعشق تو درآتشمچون خاک بربادم مده آبی بزن برآتشم
برآتش سودای تو از صبر اگر آبی زنمباد تو افزون می کند صد شعله اندرآتشم
زآنم بگاز قهر خود چون شمع گردن می زنیکآبم فرود آمدم بپا چون رفت برسر آتشم
ازدم زبانم شد سیاه اندر دهان خشک لبازبس که دودی می کند چون هیمه ترآتشم
زآن سکه مهرت نشد محو ازدل چون سیم منهرچند در هر بوته یی بگداخت چون زرآتشم
درآتش سودای تو چون گشت جانم سوختههرلحظه سوزی می فتد دردل بکمتر آتشم
درپیش شمع حسن تو بالی زدم برخاستمپروانه وار ازعشق توافتاد در پرآتشم
تا برمحک آزمون نیکو نماید رنگ منچون ز ربسی کرد امتحان عشق تو درهر آتشم
بر عود سوز مهر تو مانند عنبر سوختمتا تو شکر لب می کنی دردل چو مجمر آتشم
از خال عنبر گون تو چون مشک طبعم گرم شدخوش خوش بسوزم بعد ازین چون شد معنبر آتشم
گر خاطر چون بحر من در سخن راشد صدفازسینه پرسوز خود من کان گوهر آتشم
دی گفت عشق گرم رو وارستی از سردی خودتا چون تنور تیره دل کردت منور آتشم
من آن چراغ دولتم از نور قدس افروختهچون شمع در مشکاة دل دایم مصور آتشم