گنج

شمارهٔ ۳۸۴

آنجا که جای دوست بود من نمی رسمخاریست مانعم که بگلشن نمی رسم
هر نیم شب بدست خیالش بدان طرفخدمت همی رسانم اگر من نمی رسم
از فکر یار هستی خویشم بیاد نیستمستغرقم بدوست،بدشمن نمی رسم
این ترک سعی من نه زنومیدیست،لیکمعلوم شد مرا که برفتن نمی رسم
یاری ز من رمیده چوآهوی تیزگاممن همچو سگ درو بدویدن نمی رسم
آنجا چو جان مجردو تنها توان شدنمن پای بست همرهی تن نمی رسم
چون خاک کوی انس گرفتم بخار و خسزآن همچو گرد خانه بر وزن نمی رسم
معشوق دیدنیست ولیکن مرا زمندرپیش پردهاست،بدیدن نمی رسم
بی شمع روی روشن جانان چراغ وارخود را همی کشم که بمردن نمی رسم
چون گوهرم زمعدن اصلی خویش دوردرحقه مانده باز بمعدن نمی رسم
طاوس باغ قدس بدم اندرین قفسبالم شکسته شد بنشیمن نمی رسم
فصل بهار وصل چو دورست،غنچه واردر پوست مانده ام،بشکفتن نمی رسم
سنگ آتشم چوخاک نشسته بزیر آبآتش نهفته ام چوبآهن نمی رسم
کشت وجود تا نکند خوشه کمالمن نارسیده ام بدرودن نمی رسم
اندر صفات دوست چگویم سخن چو مندر وصف حال خویش بگفتن نمی رسم