شمارهٔ ۳۷۶
تا نقش تو هست در ضمیرمنقش دگری کجا پذیرم
آن هندوی چشم را غلامموآن کافر زلف را اسیرم
چشم تو بغمزه دلاویزمستیست که می زند بتیرم
ای عشق مناسبت نگه داراو محتشم است و من فقیرم
صد سال اگر بسوزم از عشق،واین خود صفتی است ناگزیرم،
باشد چو چراغ حاصلم آنکآخر چو بسوختم بمیرم
گر عشق بسوزدم عجب نیستکو آتش تیز و من حریرم
شمعم که بعاقبت درین سوزهم کشته شوم اگر نمیرم
در گوش نکردم از جوانیپندی که بداد عقل پیرم
برخاسته ام بدان کزین پس«بنشینم و صبر پیش گیرم »
دل زنده بعشق تست غم نیستگر من ز محبتت بمیرم