گنج

شمارهٔ ۳۵

ای کرده به عشق تو دل پرورش جان‌هاگردون چو رخت ماهی نادیده به دوران‌ها
آن را که چو تو سروی در خانه بود دایماز بی‌خبری باشد رفتن سوی بستان‌ها
آن را که گل رویش زردی ز غمت گیردخاک قدمش باشد سرسبزی ریحان‌ها
زانگشت خیال تو چون نقش پذیرفتماز دست دلم یک یک چون رنگ برفت آن‌ها
از رنگ تو و بویت در گل اثری دیدستبلبل که نمی‌آید بیرون ز گلستان‌ها
بهر من دل‌خسته ای ترک کمان‌ابروتیر مژه را کردی سرتیز چو پیکان‌ها
ای زلف تو چون چوگان بیم است که از دستتچون کوی به سر گردم گرد همه میدان‌ها
گفتم به وفا با تو عهدی بکنم لیکناز سخت‌دلی سستی اندر همه پیمان‌ها
از آرزوی رویت بود آنکه ز بهر گلوقتی طرف خاطر می‌رفت به بستان‌ها
تو در حرم دل‌ها ساکن شده‌ای وآنگهسیف از هوس کعبه پیموده بیابان‌ها