گنج

شمارهٔ ۳۳۵

دل سقیم شفا یابد از اشارت عشقاگر نجات خوهی گوش کن عبارت عشق
چو غافلان منشین، راه رو که برخیزددوکون از سر راهت بیک اشارت عشق
خبر دهد که تو مردی وشد دلت زندهزمرگ رستی اگر بشنوی بشارت عشق
چو هیزم ارچه بسی سوختی ولی خامیکه همچو دیگ نجوشیدی از حرارت عشق
تو بر وضوی قدم باش ودل مده بکسیکه دوستی حدث بشکند طهارت عشق
گرت دلست که سرمایه دار وصل شویزسوز بگذر ودرساز با خسارت عشق
چوآسمان اگرش صد هزار باشد چشمهمیشه کور بود مرد بی بصارت عشق
ورای عشق خرابیست تاسرت نرودبرون منه قدمی هرگز از عمارت عشق
غلام وار همی کن ایاز را خدمتکه خواجه چاکر بنده است در امارت عشق
شبی زشربت وصلش دهان کنی شیرینچوتلخ کام شوی روزی از مرارت عشق
دگر زحادثه غم نیست سیف فرغانیترا که خانه بتاراج شد زغارت عشق