گنج

شمارهٔ ۳۳۲

ای بی خبر زحسن گلستان روی خویشخوش بوی کن بنفشه تر ار بموی خویش
ای ماه نور برده ز رخسار (تو)ببیندرآفتاب پرتو خورشید روی خویش
ای ازرخ تو حسن قوی کرده پشت خودمه ازتو شرمسار بروی نکوی خویش
ای ماه وخور ز خرمن حسن تو خوشه چیندیگر چوکه بباد مده خاک کوی خویش
شاهان حسن را رخ خوبت پیاده کردمیدان ازآن تست در انداز گوی خویش
عنبر که همچو مشک معطر کند مشامخاکیست طره تو بدو داده بوی خویش
می کو معاشران را دارد قرابه پربشکست پیش لعل لب تو سبوی خویش
یا از درم درآی چو ناخوانده میهمانیا از سرم ببر هوس جست وجوی خویش
چون سیف از محبت خود خالیم مکنروزی که خامشم کنی از گفت وگوی خویش