گنج

شمارهٔ ۳۳۱

یار بر من در فشاند از لؤلوی مکنون خویشطالعم مسعود کرد از طلعت میمون خویش
زآن نگار خوش نمک دیگ دل ما جوش کردکآتشی در ما فگند از روی آذرگون خویش
گفت رو از خط ما تعویذ جان کن زآنکه نیستمارگیر زلف ما در عصمت افسون خویش
ای لفیف جان تو معتل آفتهای طبععشق ما هر ناقصی را کی کند مقرون خویش
هرکه او در دام ما افتاد و دادش دانه عشقهمچو مرغ کشته گردد هر دم اندر خون خویش
گر خوهی کز زند عشق اندر تو افتد آتشینار شهوت را بکش در طبع چون کانون خویش
ای بصابون ستایش خویشتن را کرده پاکاین همه ناپاکی تو هست از صابون خویش
هرچه در ضمن کتب لفظیست دانی معنیشآخر ای عالم چرایی جاهل از مضمون خویش
حکم افلاطون رایت گر همه حکمت بودچون ارسطو کن خلاف رای افلاطون خویش
زآن نداری روشنایی کآهن سرد دلتچون درون آینه است ای صیقل بیرون خویش
از متاع دیگران بازار خویش آراستیزین چنین سودا چه باشد سودت ای مغبون خویش
اهل دل در کار خرج از معدن جان می کنندصرف کن سیم و زر از گنجینه قارون خویش
ای بتزویر و حیل چون سامری گوساله سازگاو بازی زین نمط کم گیر بر گردون خویش
از اشاراتی که کردم من ترا دادم شفاگرچه رنجورم علاجت کردم از قانون خویش
چون ترازو راست شو تا سیف فرغانی تراسیم و زر موزون دهد از طبع ناموزون خویش