گنج

شمارهٔ ۲۹۵

چو خمر عشق تو خوردم سخن نگیرم بازکه هرکه مست شود با همه بگوید راز
بنهب دست بر آورد در ولایت جانغمت که از سر دل پای می نگیرد باز
بدرگه تو فرو برده ایم پای ثباتبحضرت تو برآورده ایم دست نیاز
سپر بر وی درآورد جانم از تسلیمچو شد بسوی دلم نرگس تو تیرانداز
تو رو نمودی و کردند عاشقان افغانچو گل شکفت برآرند بلبلان آواز
چو گشت دانه خال تو دام دل زین پسبهر طرف نکند مرغ همتم پرواز