گنج

شمارهٔ ۲۹

نگار من که بلب جان دهد جهانی راببوسه یی بخرد از تو نیم جانی را
میان وصل و فراقش ز بهر ما سخنستدو پادشا بخصومت خورند نانی را
میان دایره روی او ز خال سیاهکه نقطه زد ز دل لاله ارغوانی را
رخان آن شه خوبان نگر مگو دیگردو آفتاب کجا باشد آسمانی را
چو خوان لطف شود عام از میانه مرامران که از مگسی چاره نیست خوانی را
بتن ز خوردن اندوه او شدم لاغربغم ز گوشت جدا کردم استخوانی را
برید دولت از آن حضرتم پیام آوردخلاصه این که بگویند مر فلانی را
اگر تو کم کنی از خود منت زیاده کنمدرین معامله سودیست هر زیانی را
خطاست همچو سگ کوی هر دری بودنچو پرده باش و ملازم شو آستانی را
ز خاکدان در ماست سیف فرغانیز بلبلی نبود چاره گلستانی را