شمارهٔ ۲۸
فرامش کرد جان تو تماشاگاه اعلی راکه خاکش دام دل باشد نگارستان دنیی را
منه رخت اندرین ویران که در خلد برین رضوانبشارت می دهد هردم بتو فردوس اعلی را
بخارستان دنیا در مکن با هر خس آمیزشکه دولت بهر تو دارد پر از گل باغ عقبی را
تو اندر تیه دنیایی چو اسراییلیان حیرانعجب باشد که نفروشی بتره من وسلوی را
برو علم پیمبر را مسلمان وار تابع شوکه ترسایان ز جهل خود خدا گفتند عیسی را
بدستار و بدراعه نباشد قیمت عارفکه عزت زآستین نبود ید بیضای موسی را
چو ابراهیم اگر مردی بت آزر شکن، تا کیچو صورت بین بی معنی پرستی نقش مانی را
برسم صورت آرایان برای چشم رعنایانچو تو پیراهنی شستی نجس شد جامه تقوی را
اگر تو ترک جان نکنی کمال او نگردد کموگر حاجی بزی نکشد چه نقصان عید اضحی را
مکن چون طالب دنیا جهان صورت آبادانکه در ویرانی صورت بیابی گنج معنی را
ورای دوست اندر دل بت است ای خواجه محوش کنکه اندر کعبه نپسندد مسلمان لات و عزی را
مکن گر شاه و سلطانی بظلم و جور ویرانیکه تا اکنون اثر مانده است عدل آباد کسری را
چو رهبر نیست ای ره رو تمسک کن بشعر منچو در ره قایدی نبود عصا چشم است اعمی را