گنج

شمارهٔ ۲۶۹

ای لبت نوشین زمن نیش فراقت دور داروز شراب وصل خود جان مرا مخمور دار
نسخه الله نوری زآن رخ از مصباح عشقای چراغ جان مرا مشکاة دل پرنور دار
از عطاهای ید اللهی بدست خود بنهدر دلم اسرار و آن اسرار را مستور دار
تا شکروار از مگس دردسری نبود مراانگبینم در درون پوشیده چون زنبوردار
روز او چون شب سیه گردد اگر خورشید راحکم فرمایی که روی از سایه ما دور دار
سعی کردم تا طواف کعبه وصلت کنمای دلم را قبله تو سعی مرا مشکور دار
ای طبیب عاشقان بفرست جان داروی وصلکین دل از هجر تو رنجورست و من رنجوردار
لشکر هجران تو گر حمله بر قلبم کنداندر آن هیجا مرین اشکسته را منصوردار
آنچه تو داری بما خود کی رسد ما کیستیمآنچه ما داریم بستان وز کرم معذوردار
پیش ازین تقصیر کردم بعد ازین در حضرتتهمتم را بر ادای خدمتت مقصور دار
بیت احزانست دل بی تو خرابیها درونظم حال ما زتست این بیت را معمور دار
از رسیدن در وصال تو مرامن مانعممن ترا در خور نیم از من مرا مهجور دار
سیف فرغانی چو دایم وصف حسنت می کندتا بتو معروف گردد شعر او مشهور دار