گنج

شمارهٔ ۲۶۰

ترا به صحبت ما سر فرو نمی‌آیدز بنده شرم چه داری بگو نمی‌آید
به دور حسن تو بیرون عاشقی کاریبیازموده‌ام از من نکو نمی‌آید
دلم به روی تو هرگز نمی‌کند نظریکه تیر غمزه شوخت بر او نمی‌آید
همی‌خورند غمم آشنا و بیگانهکه چون به نزد تو آن ماه‌رو نمی‌آید
ترازوییست در او سنگ خویشتن‌داریچنانکه جز به زرش سر فرو نمی‌آید
قرار داد که آیم به دیدن تو شبیکنون قرار ز من رفت و او نمی‌آید
دلم وصال تو می‌خواهد اینچنین دولتبه صبر یافت توان و این ازو نمی‌آید
نبود با تو مرا عشق روزگاری ازآنبه روزگار تغیر درو نمی‌آید
چرا نمی‌کند اندیشه سیف فرغانیکه هیچ حاصل ازین گفتگو نمی‌آید