شمارهٔ ۲۵۹
بیا که بی تو مرا کار برنمی آیدمهم عشق تو بی یار برنمی آید
مرا بکوی تو کاری فتاد،یاری دهکه جز بیاری تو کار برنمی آید
مقام وصل بلندست ومن برونرسمسگش چو گربه بدیواربر نمی آید
ازآن درخت که درنوبهار گل رستیببخت بنده به جز خار برنمی آید
چو شغل عشق تو کاری چو موی باریکستازآن چو موی بیکبار برنمی آید
بآب چشم برین خاک در نهال امیدبسی نشاندم و بسیار برنمی آید
سزد که مزرعه را تخم نو کنم امسالکه آنچه کاشته ام پابرنمی آید
ز ذکر شوق خمش باش سیف فرغانیکه آن حدیث بگفتار برنمی آید
میان عاشق و معشوق بعد ازاین کاریستکه آن بگفتن اشعار برنمی آید