گنج

شمارهٔ ۲۵۴

در شهر اگر زمانی آن خوش پسر برآیدازهر دلی و جانی سوزی دگر برآید
درآرزوی رویش چندین عجب نباشدگرآفتاب ازین پس پیش از سحر برآید
چون سایه نور ندهد براوج بام گردونبی نردبان مهرش خورشید اگر برآید
گربر زمین بیفتد آب دهان یارماز بیخ هر نباتی شاخ شکر برآید
ازبهر چون تو دلبردر پای چون تو گوهرازابر در ببارد وز خاک زر برآید
گفتم که آب چشمم بر روی خشک گرددچون بر گل عذارش ریحان تر برآید
من آن گمان نبردم کز خط دود رنگشچون شمع هر زمانم آتش بسر برآید
جسم برهنه رو راشرط است اگر نپوشدآنرا که دوست چون گل بی جامه دربرآید
دامن بدست چون من بی طالعی کی افتدآنرا که از گریبان شمس و قمر برآید
باری بچشم احسان در سیف بنگرای جانتا کار هر دو کونش زآن یک نظر برآید