شمارهٔ ۲۰۳
نه اهل دل بود آن کو دل از دلبر بگرداندز سگ کمتر بود آنکس که رو زین در بگرداند
مرا دل داد ار دلبر نتابم رو نه پیچم سرگدای نان طلب دیدی که روی از زر بگرداند
مرا بدگوی از آن حضرت همی خواهد که دور افتمنپندارم که گردون را چو گاو آن خر بگرداند
بقطع دوستی آنجا که دشمن در میان آیددو یار ناشکیبا را ز یکدیگر بگرداند
رقیب تیزخو ترسم که ما را بگسلد از ویمگس را بادزن باشد که از شکر بگرداند
همی خواهم که در بزمش صراحی وار بنشینمبگرد مجلسم تا چند چون ساغر بگرداند
ازین آتش که در من زد عجب نبود که در عالمبرای آب حیوانم چو اسکندر بگرداند
چو گندم اندرین طاحون خورم از سنگ او کوبیچو آبم گر روان دارد چو چرخم گر بگرداند
ز چون من دوستی رغبت بدشمن می کند آریچو سنگ از زر شود افزون تر ازو سر بگرداند
بطبع آتشی با آنکه بر خاک درت هر شببآب چشم خونینش زمین را تر بگرداند
بگوشت در نمی آید فغان سیف فرغانیکه هرشب گوش گردون را بناله کر بگرداند