شمارهٔ ۲۰۲
هر که یک شکر از آن پسته دهان بستانداز لبش کام دل وقوت روان بستاند
زآن شهیدان که بشمشیر غمش کشته شدندملک الموت نیارست که جان بستاند
هر کجا پسته تنگش شکر افشانی کردبنده چون دست ندارد بدهان بستاند
دست لطفش بدهدهر چه بخواهی لیکنچشم مستش دل صاحبنظران بستاند
چشم او صید دل خلق بتنها می کردباش تا غمزه او تیروکمان بستاند
چون درآید بچمن بارگه بستان رااز گل و نارون آن سرو روان بستاند
از همه خلق (سخن) باز ستد عاشق توطوطی ای دوست شکر ازمگسان بستاند
گر زدست تو خوردگوشت بیابدچون شیرگربه آن پنجه که نان را ز سگان بستاند
زآستینی که ندارد چو بخواهد عاشقدست بیرون کندو هر دو جهان بستاند
بر سر خوانش صد کاسه گدایی بخوردتا یکی لقمه توانگر ز میان بستاند
دوست چون سر خود اندر دل عشاق نهادهر کرا قوت نطق است زبان بستاند
من چو سرباز کشم اسب سخن را در دمفکر هرجائیم از دست عنان بستاند
سیف فرغانی رو بر خط او نه سر خویشتا ز دست اجلت خط امان بستاند