شمارهٔ ۱۹
کفر عشقت می کند منع از مسلمانی مرابند زلفت می کند جمع از پریشانی مرا
آن صفا کز کفر عشقت در دلم تأثیر کردهرگز آن حاصل نیاید زین مسلمانی مرا
پادشاه عشق اسیرم کرد و گفتا بعد ازینبادل آزاد می کن بنده فرمانی مرا
از لب افشاندی گهر تا زد کمان آرزوتیر حسرت در جگر زآن لعل پیکانی مرا
غوره در چشمم مکن چون ز اشک عنابی چکیدناردان بر روی ازآن یاقوت رمانی مرا
دیگری با تو قرین و من زخدمت مانده دورزاغ با گل همنشین و بلبل الحانی مرا
چون درخت میوه دارم شاخ بشکستی بسنگپس درین بستان چه سودست از گل افشانی مرا
خاک درگاه تو نفروشم بملک هر دو کونمن چنان نادان نیم آخر تومی دانی مرا
من چراغم وصل و هجرت آتش و نار منستحاکمی گر زنده داری ور بمیرانی مرا
ساکنم همچون زمین ای دشمن اندر کوی دوستگر فلک گردی چو قطب از جانجنبانی مرا
ثابتم در کار و ازعشقش بگردم دایره استزین میان چون نقطه بیرون کرد نتوانی مرا
گر هزارم جان بود در پای او ریزم که نیستدر ره جانان ز جان دادن پشیمانی مرا
من بشعر از ملک عشقش صاحب دیوان شدمداد سلطان غمش این شغل دیوانی مرا
بیت احزا نیست هر مصراع شعر من ازآنکهجر یوسف سوخت چون یعقوب کنعانی مرا
من بزیر خیمه گردون نیارامم اگرمیخ بر دامن نکوبد سیف فرغانی مرا