شمارهٔ ۱۸
گرچه وصلت نفسی میندهد دست مراجز بیادت نزنم تا نفسی هست مرا
من چو وصل تو کسی را ندهم آسان دستچون بدست آوری آسان مده از دست مرا
چون تو هشیار بدم، نرگس مخمورت کرداز می عشق بیک جرعه چنین مست مرا
مردمم شیفته خوانند و از آن بی خبرندکه چنین شیفته سودای تو کردست مرا
گو نگهدار کنون جام نکونامی خویشآنکه او سنگ ملامت زدو بشکست مرا
تا من ابروی کمان شکل تو دیدم چون صیدتیر مژگانت ز هر سو بزد و خست مرا
ناوک غمزه وتیر مژه آید بر دلاز کمان خانه ابروی تو پیوست مرا
دوش بر آتش شوقت همه شب از دیدهآب می ریختم وسوز تو ننشست مرا
سیف فرغانی بی روی بهار آیینشهمچو بلبل بخزان نطق فروبست مرا