شمارهٔ ۱۷۵
هر دم دلم ز عشق تو افغان برآوردوز شوق (تو) بجای نفس جان برآورد
طفلیست روح من که بامید شیر وصلاز مهد جسم هر نفس افغان برآورد
لعل لب تو چون سر پستان خوهد گزیداین طفل شیرخواره چو دندان برآورد
شاهان حسن را رخ تو همچو کودکاندامن سوار کرده بمیدان برآورد
هردم برای طعمه جانهای عاشقانلعلت شکر ز پسته خندان برآورد
خورشید اگر فرو شود از آسمان چه باکرویت چو آفتاب هزاران برآورد
گردون بماه خویش ز رویت خجل شوداین را چو در مقابله آن برآورد
بویی ز خاک کوی تو دارد بجیب درباد سحر که ناله ز مرغان برآورد
فریاد از اهل شهر برآید چو قد توسروی بگرد شهر خرامان برآورد
از وصل تو که بر همه دشوار کرد کاردارم طمع که کار من آسان برآورد
تا دامنش بدست من افتاد سیف رانگذاشتم که سر ز گریبان برآورد