گنج

شمارهٔ ۱۷۴

عشق تو مرا ز من برآوردبردم ز خود و ز تن درآورد
حسنت بکرشمهای شیرینصد شور ز جان من برآورد
عشق آمده بود بر در دلعقل از پی دفع لشکر آورد
حسن تو رسید با صد اعزازدستش بگرفت و اندر آورد
عشقت که بپای خویش ما راغوغای غم تو بر سر آورد
کس را ز پدر نماند میراثاین واقعه ییست مادر آورد
در بحر تو غم غرقه گشتمبنگر صدفم چه گوهر آورد
سودای تو شاعریم آموختتخمی که تو کشتی این برآورد
آن کو درمی ندارد از سیمبا سکه تو چنین زر آورد
وز طبع چو شاخ بی ثمر سیفاز بهر تو میوه تر آورد
بیهوش شدم چو از در تو«باد آمد و بوی عنبر آورد»