گنج

شمارهٔ ۱۶۳

اندرین شهر دلم سرو روانی داردکه ز شکر سخن از پسته دهانی دارد
چون خرامد نکند هیچ نظر از چپ و راستنیست آگه که بهر سو نگرانی دارد
گر بشب خواب کند زنده نباشد آن کسکندر آغوش چنان سرو روانی دارد
گرچه در دست من از ملک جهان چیزی نیستدلبری هست که از حسن جهانی دارد
تو میانش نتوانی که ببینی لیکنکمرش با تو بگوید که میانی دارد
دلبرا زآن توام نیست بدعوی حاجتعاشق روی تو بر چهره نشانی دارد
مرده اند این همه مردم که توشان می بینیزنده آنست که او همچو تو جانی دارد
چون ببازار هوس دست بسودایی بردبنده گر سود کند هیچ زیانی دارد
گفته ای اسب طلب در پی من تیز مرانبا کسی گوی که در دست عنانی دارد
خلق شاید که ترا خسرو خوبان گویندزآنکه فرهاد تو شیرین سخنانی دارد
سیف فرغانی کام تو که آلود بزهرآن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد